آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

pc پررررررر

  سلاااااااااام دوستای گلم عسل خانوم ... قندون من ... فسقلی نازم سلااااااام الان تقریبا یک ماهی هست که از مشهد اومدیم. سفر خیلی خوبی بود خدا رو شکر . زیارت دلچسبی داشتم. خیلی حرف داشتم با امام رضا که الآن احساس میکنم یه عالمه سبک شدم ضمنا واسه همه دوستای خوبم دعا کردم و نائب الزیاره بودم. وقتی از سفر برگشتیم مثلا اومدم ادای آدمای آپدیت رو در بیارم و همون شب عکسای اتنا رو بذارم تو وبلاگش .  آخخخخخ چشمتون روز بد نبینه به محض اینکه عکسای گوشیمو خالی کردم لپ تاپ خاموش شد و دیگه ویندوزش بالا نیومد. هنوز تو تعمیرگاهه. مهندس مربوطه میگه هاردش سوخته و عکسا پرررررر.  حالا چقدر عکس ما تو اون هارد داریم بماااااااااند و اعصاب ...
12 شهريور 1393

حکایات ما و آتنا

سلام سلام صد تا سلام  الآن ساعت 5:30 صبحه. یکی نیس به من بگه تو  خواب نداری ؟؟؟؟ ولی یه حسی وادارم کرد یه پست برات بذام. گلدون طاقچه خونمون ، شبنم زیبای دلامون این روزا اینقدر خانومو بزرگ شدی که از دیدن بعضی کارات و شنیدن بعضی حرفات قند تو دلم آب میکنی.  یه لیست بلند بالا از کلمات بامزه و اشتباه شما تهیه کرده بودم که تو گوشیه قبلیم بود و البته بعد از اینکه افتاد زمین و داغون شد و بابایی با یه گوشیه دیگه برام عوضش کرد، اون لیست هم پرید و من کلی غصه خوردم. ولی دوباره نشستم از اول فکر کردم و نوشتمشون.  تازگیا بیشتر کاراتو خودت میکنی . همونطور که قبلا یه سریشو گفتم ... لباساتو ببشتر وقتا خودت درمیاری و با کمک هم میپ...
13 مرداد 1393

و اما پوشک

  خیلی وقته که دارم سعی میکنم از پوشک بگیرمت. ولی طول کشیدن این پروسه بر میگرده به تنبلیه خودم و یه مقدار وسواسم. چند روزیه که دلمو زدم به دریا و بغیر از شبا که با پوشک میخوابی در طول روز باز میذارمت . یکی دو روز اول چند باری یادت میرفت و خودتو خیس میکردی  ، منم سعی میکردم که خیلی منطقی و خونسرد با این قضیه برخورد کنم و اصلا دعوات نمیکردم. ولی مدام یا لباس آبکشی میکردم یا فرش و سرامیک.  ولی 2   3 روزی میشه که جیشتو میگی ، البته اشتباهی میگی * مامانی جیش کردم * ولی درواقع جیش داری.  دیگه دوست نداری پوشکت کنم و اذیت میشب ولی شبا مجبورم فعلا تا کامل یاد بگیری. دخمل شیرین و دوست داشتنیه من داری بزرگ میشی و کم...
22 تير 1393

یه کلک کوچولو

انگار چاره دیگه ای برام نمونده باید یه جوری این موضوع رو حل کنم. دیگه داره کلافم میکنه. آخه اینجوری که نمیشه که هر بار موقع خوابیدن 2 تا 3 ساعت روپام تکونت بدم... بالاخره که باید یاد بگیری خودت بخوابی .  مامان ملینا ( همکلاسی آتنا ) می گفت ملینا اصلا عادت نداره رو پای من بخوابه. شبا کنارش دراز میکشم ، قشنگ خودش میخوابه . من که با غصه به حرفاش گوش میدادم ، گفتم ولی آتنا موقع خواب منو کلافه میکنه. نه راضی میشه رو پای کس دیگه ای بخوابه ، وقتی هم رو پای خودم خوابش میبره تا میخوام بذارمش زمین ... روز از نو روزی از نو ...  خلاصه بگم براتون خوابیدن آتنا واسم شده بود یه معضل حل نشدنی. تصمیم گرفتن یه فکر اساسی بکنم. یکی از پاهامو ...
22 تير 1393

دلم برای وبلاگ لک زده بود

آخخخخ که نمیدونی چقدر دلم لک زده واسه پست گذاشتن تو وبلاگت. باید مامانی رو ببخشی. درگیر موضوعی بودم که به لطف و عنایت خداوند بزرگ و مهربون داره حل میشه و من باید روزی صدهزار بار شکرگزار خدا باشم. بگذریم.... اینقدر ذوق و شوق دارم که یادم رفت سلام کنم  سلااااااااااااااام به اندازه تمام روزایی که نبودم و نتونستم وبلاگت رو آپ کنم،  سلام به روی ماهت  سلام به همه دوستای گلم که حتی در نبودم هم فراموشم نکردن و برام کامنت گذاشتن. بعد از سلام باید ماه پرفیص و برکت رمضان رو تبریک بگم که یک سوم اون گذشته و خیلی سریع داریم میرسیم به آخرش.  آرزو میکنم تو این ماه عزیز هر کسی هر حاجتی داره خدا برآورده کنه ، آممممین یا رب ال...
17 تير 1393

گردش علمی فسقلی ها

بنام خداوند جان و خرد   بالاخره بعد از یه مدت طولانی خاله مریم و عمو مهدی و میثم و ملیکا اومدن خونه ما. قرار شد برای نهار بریم باشگاه و رستوران بانک ملی. جای سرسبز و قشنگی بود. یه مح.طه خیلی بزرگ با زمین فوتبال و استخر و پارک بازی بجه ها و یه رستوران بزرگ و شلوووووغ .  نهارمون رو از رستوران گرفتیم و توی محوطه سبز نشستیم و خوردیم . بعد از نهار هم بچه ها یه عالمه بازی کردن . موقع برگشتن خاله مریم پیشنهاد داد که بریم موزه حیات وحش دارآباد. موزه جالبی بود. از در ورودیش یه محوطه بی نظیر داشت که تو این فصل واقعاً دیدنیه. قفس های پرنده ها توی راه بودن .  خود موزه هم خیلی قشنگ و جالب بود. اول موزه پرنده های تاکس...
7 خرداد 1393

یه شب بد و یه روز خوب

کاش من همه بودم و با همه دهانها تو را صدا میزدم بنام حق   سلام به عروسک کوچولوی خودم بعد از چند روز دل درد حسابی که خیلی اذیتت کرده بود شکر خدا  بهتر شدی و رفتیم عروسی. دقیقا تا شب قبل از عروسی حال نداشتی و حتی شب قبل تا 4:30 صبح گریه میکردی. بردیمت درمانگاه شبانه روزی ، همیشه این تو ذهنم هست که پزشکای اونوقت شبی یا چیزی بارشون نیست یا اگرم باشه اینقدر خوابشون میاد که نمیفهمن چه خبره... (البته نه تو همه درمانگاهها) خلاصه از شانس ما دکتری که تورو دید گزینه دوم بود یعنی خوابه خواب بود. اصلا معاینه نکرده گفت دخترتون تب داره گفتم چی میگی دکی ، میگم دل درد داره واسه من قاطی کرد و گفت : ببخشید ...
31 ارديبهشت 1393

اولین کلاس اولین تجربه

بنام خدای مهروبون و دوست داشتنی   سلام سلام صد تا سلام امروز اولین جلسه از اولین کلاسی بود که شما رو ثبت نام کرده بودم کلاس کار و خلاقیت تو کارگاه اردیبهشت ساعت 5 تا 6 بعد از ظهر ساعت کلاست بود. صبح بردمت حمام و بعدش خسته و کوفته خوابیدی. با 5 دقیقه تاخیر رسیدیم سر کلاس. 5 تا نی نی دیگه هم تو کلاستون هستن، که همتون بین 2 تا 3 سال هستین. اسم بقیه نی نی ها هم : ارغوان ، ملینا، شهراد ، نیکان و پارمیس . اسم مربی تون هم خاله بهارِ .شعر و آموزش های اولیه. کار دستی و کتابخونی و کلی کارای جالب و قشنگ کردیم. اولش یه کوچولو غریبی کردی ولی کم کم یخت آب شد و به زور از کلاس آوردمت بیرون. بعدشم با هم رف...
31 ارديبهشت 1393